من چقد خوشبختم که به او دل دادم
بی هراس و تردید ، باورش می دارم
چه دلی داشت ز من ، نتوان باور کرد
گله هایی می کرد که توانم کم کرد
دوری چند روزه ، چقدر آزارش داد
که غریب و آشنا ، نام مجنونش داد
آن همه شادابی ، از وجودش دست شست
نا امیدی و درد ، روح او را آشفت
گفت که من چون آبم ، او وجودش تشنگی
حس و حال عشق او ، آخر آشفتگی
یعنی او تا این حد به دل من دل بست
که به روی هر کس راه عشقش را بست
حاصل این دوری ، باور قلبم بود
قلب پر دردی که ، در برش سخت آسود
نوشته شده توسط ارسلان در یکشنبه 10 مهر1390 ساعت 22:33 موضوع شعرهای از ارسلان | لینک ثابت
همین الآن می خوام بگم از جلوی چشام برو بذار دیگه تنها باشم سرزمین بی كسی دیگه نمی خوام كه بگم برای من مقدسی فردا اگر ز راهم نمی آمد من تا ابد كنارت می ماندم من تا ابد ترانه های عشقم را در آفتاب عشق تو می خوانم در پشت شیشه های عشق تو آن شب نگاه سرد و سیاهی داشت دالآن دیدگان عشق تو در ظلمت گویی گویی به عمق روح تو راهی داشت رنگ چشمای روشنت مثل ستاره ی شبه این تن بی قرار من واسه نگاهت می تپه اما دیگه نمی تونم یه لحظه این جا بمونم می خوام تا آخرین نفس شعرهای غمگین بخونم
نوشته شده توسط ارسلان در دوشنبه 31 مرداد1390 ساعت 9:59 موضوع شعرهای از ارسلان | لینک ثابت
چه زیباست بخاطر تو زیستن
وبرای تو ماندن و به پای تو مردن و به عشق تو سوختن
و چه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن
برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن
ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگی است
بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست
ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست
و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد.......
من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام
نظر یادتون نره /...
نوشته شده توسط ارسلان در سه شنبه 28 تیر1390 ساعت 9:50 موضوع شعرهای از ارسلان | لینک ثابت
در کوچه پس کوچه هاي شهرغم گم شده بودم ناگهان به دنبال طنين صداي گرم و پرمهرت
به شهر تو رسيدم ،به شهر پر از عشق و صداقت.
تو معناي واقعي دوست داشتن را با صبوري به من آموختي. تو مرا به باور رساندي به باور
آن همه عشق و زيبايي.
اي مهربون عاشق تو خود زندگي هستي ،من عاشق تر از هميشه ديده در انتظارم. بي تو اين
قلب عاشق من بي قراره ،اي هم نفس چقدر زيباست با تو نفس کشيدن.
اي نازنين ترين يار بين من و عشق تو فاصله اي نيست.عشق تو در خاطر من است من زنده ام
به ياد تو. اي مهربون عاشق هميشه با من بمان، هميشه با تو هستم چون سايه لحظه لحظه در
کنارتم. در خاطرت نگه دار عهدي که با تو بستم.
دوست داشتن را در چشمان عاشقم بخوان وجود تو و گرماي صدايت به من خسته زندگي
مي بخشد.
مي پرستمت تويي که وجود مني،ميخوام تا ابد با تو باشم برام فرق نميکنه کجا باشم فقط
با تو باشم. مي خواهم دستهايم را در ميان دستانت بگيري تا براي کبوترهاي قلبمان آشيانه
محبت را بنا سازيم. هر بار که موسيقي دلنشين لبانت آواز عشق را سر داد،قناري قلبم
عاشق تر از هميشه شد.
مي خواهم لحظه اي را که در کنارت بنشينم سر رو شانه هايت بگذارم از عشق تو از داشتن
تو اشک شوق ريزم. منتظر لحظه اي هستم که تو را در آغوش گيرم و با تمام وجودم عشقم و
قلبم را به تو هديه کنم. دوستت دارم و مي خواهم در کنار من بماني.
مي خواهم تو آفتابم باشي و من قول ميدهم بارانت باشم. وقتي نيمه شب تنهاترم توهمچون
ماه مي تابي بر چشمان ترم.
تويي مونس شبهاي دلم ،يادگار روزهاي شيرين من با تمام وجود دوستت دارم.
نوشته شده توسط ارسلان در یکشنبه 23 اسفند1388 ساعت 10:43 موضوع | لینک ثابت
اه کاش هیچ گاه سخنی از عشق از زبانت نمی شنیدم انقدر تنهاو بی کس در این دنیای دو رنگی و دروغم که دوست دارم ارام ارام سرم رابرروی زمین بزارم و بمیریم دلم گرفته از ان همه خوبی که ای کاش هیچ گاه بودنت را اینگونه باور نمیکردم که زمانی رفتی دلم را با تمام وجودش وجودی که هر لحظه و هر کلامی سخن از تو و بودن با تو میداد را ان گونه شکستی که دیگر رمقی برای زندگی و بلند شدن از روی زمین ندارم ای کاش میشد معنی عشق را ان گونه به این مردمان کره خاکی فهماند که عشق زندگیست نه یک هوسسسسسس....
نظر یادتون نره .......................
نوشته شده توسط ارسلان در چهارشنبه 23 دی1388 ساعت 15:23 موضوع شعرهای از ارسلان | لینک ثابت
سلام اي تنها بهونه واسه ي نفس كشيدن هنوزم پر مي كشه دل براي به تو رسيدن واسه ي جواب نامت مي دونم كه خيلي ديره بذا به حساب غربت نكنه دلت بگيره عزيزم بگو ببينمكه چه رنگه روزگارت خيلي دوست دارم تو مهتاب بشينم يه شب كنارت سر تو مهربوني بذاري به روي شونم تو فقط واسم دعا كن آخه دنبال بهونم حالم رو اگه بپرسي خوبه تعريفي نداره چون بلاتكليفه عاشق آخه تكليفي نداره نكنه ازم برنجي تشنه ام تشنه ي بارون چه قدر از دريا ما دوريم بيگناهيم هر دو تامون بد جوري به هم مي ريزه من و گاهي اتفاقي تو اگه نباشي از من نمي مونه چيزي باقي مي دوني كه دست من نيست بازياي سرنوشته رو قشنگا خط كشيده زشتا رو برام نوشته باز كه ابري شد نگاهت بغضتم واسم عزيزه اما اشكات رو نگه دار نذار اينجوري بريزه من هنوز چيزي نگفتم كه تو طاقتت تموم شد باقيش و بگم مي بيني گريه هات كلي حروم شد حال من خيلي عجيبه دوست دارم پيشم بشيني من نگاهت بكنم تو تو چشام عشق رو ببيني يادته من و تو داشتيم ساده زندگي مي كرديم از همين چشمه ي شفاف رفع تشنگي مي كرديم يه دفه يه مهمون اومد عقلم رو يه جوري دزديد دل تو به روش نياورد از همون دقيقه فهميد اولش فكر نمي كردم كه دلم رو برده باشه يا دلم گول چشاي روشنش رو خورده باشه اما نه گذشت و ديدم دل من ديوونه تر شد به تو گفتم و دلت از قصه ي من با خبر شد اولش گفتم يه حسه يا يه احترام ساده اما بعد ديدم كه عشقه آخه اندازش زياده تو بازم طاقت آوردي مث پونه ها تو پاييز سرنوشت تو سفيده ماجراي من غم انگيزه بد جوري ديوونتم من فكر نكن اين اعترافه هميشه نبودن تو كرده اين دل و كلافه مي دونم فرقي نداره واست عاشق بودن من مي دونم واست يكي شد بودن و نبودن من مي دونم دوسم نداري مث روزاي گذشته من خودم خوندم تو چشمات يه كسي اين رو نوشته اما روح من يه درياست پره از موج و تلاطم ساحلش تويي و موجاش خنجراي حرف مردم آخ چه لذتي داره ناز چشماتو كشيدن رفتن يه راه دشوار واسه هرگز نرسيدن من كه آسمون نبودم اما عشق تو يه ماهه سرزنش نكن دلم رو به خدا اون بي گناهه تو كه چشماي قشنگت خونه ي صد تا ستاره س تو كه لبخند طلاييت واسه من عمر دوباره س بيا و مثل گذشته جز به من به همه شك كن من بدون تو مي ميرم بيا و بهم كمك كن


نظر یادتون نره..................
نوشته شده توسط ارسلان در دوشنبه 7 دی1388 ساعت 10:18 موضوع شعرهای از ارسلان | لینک ثابت
غیر تو با سایه هم نمی جوشم
نظر یادت نره ............
نوشته شده توسط ارسلان در شنبه 10 مرداد1388 ساعت 10:30 موضوع | لینک ثابت
/**/ وای خدایمن اصلا باورم نمیشد عشقم روزی از کنارم برود ولی عشق ماندنی نیست شایدم به خاطر کاستی ها من باشد که تو رفتی ولی گمان نمیکنم باورم نمیشد آن همه حرف آن همه ابراز علاقه چه شد رفت و فنا شد وای خدای من تو رفتیو دوباره من به اوج تنهای برگشتم کاش هیچ وقت از هم جدا نمی شدیم ولی افسوس که عشقه این زمانه پایدار نیست خداااااااااااااااااااا مگه من چه کرده بودم که او اینگونه من را تنها گذاشت به او بد کردم ؟ خیانت کردم؟ جفا کردم؟.... ولی او مرا فراموش کرد ای خدااااااا دیگر فکر نمیکردم که حتی ببینمش ولی آن روز سراغم را گرفتی و خواستی مرا ببینی که دیدی دلم ازت پر بود ولی باز دوست داشتم برای بار دیگر ببینمت آ ن روز باز هم مثله گذشته بر روی برفا قدم گذاشتیم و آ ن روزها دوباره برایم زنده شده . ای کاش هیچ وقت اینگونه نمیشد حسه غریبی بود دوست داشتم گریه کنم اما چیزی نمیشذات فهمیدی کسی دیگر جای مرا در زندگیت گرفته است افسوسسسسسس که من نبودمو کسی دیگر بود آ ن روز انقدر برایم سخت و عذاب آور بود که تا خود صبح نمیدانستم چه کار میکنم و چگونه شب را به روز می رسانم کاش و ای کاش دیگه خسته شدم از این همه تنهای و غریبی چی میشد خدا خودش یا آشنا نمی کرد یا آدما همو فراموش نمی کردن اه ه ه ه ه حال باز هم رفتی نمیدانم چرا . گفتی سراغت را میگرم امااااااااااااااااا باز هم رفتیو دیگر حالت نمیدانم /*]]-->.
نظر یادت نره ............

نوشته شده توسط ارسلان در یکشنبه 6 بهمن1387 ساعت 10:58 موضوع شعرهای از ارسلان | لینک ثابت
سلام خوبی عزیز راستش دوست داشتم اینو برای تو بنویسم که نوشتم چی گفتم به به ![]()
دوست داشتم بعد رفتن شادی و شور از زندیگیم هیچ وقت عاشق نباشم ولی وقتی تو . توی که از اسمونها برای نجات من از این تارکیو تنهای اومدی نور امید دیگه ای بهم دادی خوبم راستش فکر می کردم که عمر من هم مثله ثانیه های ساعت که تیک تاک میکنن و به جلو میرون همین گونه و بی ثمر و در اوج تنهای است ولی وقتی تو امدیدوست دارم ان ثانیه ها از حرکت باز ایستن و من تورو برای همیشه در کنار خود داشته باشم ...
گر می دانستم جمله دوست دارم برایت اینقدر تکراریست یا این که باور نداری .....ا ه ه ه میدانم این ادمای این زمانه با دل های سنگی خود که این جمله مقدس را این گونه سرد و خشک کردن دیگه تو هم اینگونه به ان شک داری ای کاش می دانستی به اندازه تما می لحظه های زندیگم به اندازه تمام تپش های قلبم دوستت دارم پس بمان تا بمانم...
تقدیم به کسی که بی وفا تر از بی وفاست
نوشته شده توسط ارسلان در یکشنبه 27 مرداد1387 ساعت 10:7 موضوع شعرهای از ارسلان | لینک ثابت
به چه قیمتی گذشتی از شبای خیس مهتاب
چی گذاشتی از منو تو جز آرزوی بر اب
به چه قیمتی غرور سر راهمون کشیدی
چرا لحظه با هم بود نامون و ندیدی
خوب من ما هر دو باختیم تو این بازی بی خود
هر دو تا مون کم گذاشتیم که ترانه هامون مرَد
چیزی از لحظه نمونده منو تولحظه رو کشتیم
حکم اعدامون با غرورمون نوشتیم
اگه دوستم نداری به روم نیار یه چیز از غرورم واسم بزار
نزار تو فکرت تنها گم بشم نزار حرف و حدیث مردم بشم
دلمو اینقدر نشکن آخه این دل عاشقت بود
ده نکن این قلب خون اخه روزی لایق تو بود
دلمو اینقدر نسوزون مگه چی مونده از این دل
رفتیو با بی وفای زدی مهر دست باطل
تو که دوستم نداشته باشی چرا آتیشم کشیدی
ازتو خونه وجودم چه آسون پریدی
ریختن غرور این مرد و ندیدی نشنیدی
نوشته شده توسط ارسلان در پنجشنبه 9 خرداد1387 ساعت 15:33 موضوع شعرهای از ارسلان | لینک ثابت
چرا گرفته دلت مثل آنكه تنهایی .
چقدر هم تنها !
خیال میكنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی .
دچار یعنی عاشق
و فكر كن كه چه تنهاست
اگر كه ماهی كوچك دچار آبی دریای بیكران باشد.
چه فكر نازك غمناكی !
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست
خوشا به حال گیاهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست
نه وصل ممكن نیست
همیشه فاصله ای هست
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دلاویز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد
وعشق
سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی كه غرق ابهامند
نه صدای فاصله هایی كه مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یك هیچ می شود كدر.
عاشق همیشه تنهاست

نوشته شده توسط ارسلان در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 ساعت 15:10 موضوع شعرهای از ارسلان | لینک ثابت
ااروم بیگر
ای دل من چرا صدات در نمی یاد این همه آزارت می دن
چرا صدات در نمی اد هر کی از راه می رسه یه زخمی به تو می زنه
چرا هی چی نمیگی چرا صدات در نمیاد آروم بگیر دله بی طاقت دیونم
نکن دله بی طاقت آتیشیم نزن دله بی طاقت فراموشش کن دل بی طاقت
نفرین نمیکنم تو رو هر جا میخوای بری بو نگو قسمت نبود خودت نخواستی برو اخه چرا
هر جا میخوای تو برو دیگه دل تور نمیخوام این عشقه تو مرده این دلم تور نمیخواد
ای دله من دیگه بسه از عاشق شدن خستم نمیخوام دیگه عاشق باشی
دیگه بسه تو این روزا دور زمونه دیگه هیچکی عاشق نمی مونه
عاشق شی دل می سوزه چند بار سوختی دیگه بسه آروم بگیر دل بی طاقت

دستهام برایت شعر می نویسد ....................
اما تو هر گز نخواهی خواند .........................
آتش عشق در چشمانم غوطه می زند ...........
ولی تو هر گز نخواهی دید ....................
نه تو هر گز نخواهی فهمید
و من با این همه اندوه از کنارت خواهم گذشت
و باز تو در ک نخواهی کرد


منتظرت بودم به راهت تا همیشه براهت مونده بودم
پیشه شیشه انتظار تلخه مثله مردن دل مثله عشقی خام و باطل
وای اگه فردا بیاد باز تو نیای وای میخوام داد بزنم از این همه بی وفای
مرُدم چقدر تو بی وفایی مگه با تو بد کرده بودم خدایی
هر چی میخوای بگی بگو اما نگو دوستم نداری
هر کاری میخوای بکنی فقط به من نگی بی وفای
تو رو خدا اینقدر دشمنامو به روم نخندون
تو رو خدا مثله غریبه ها دلمو هی نرنجون
.........................................................نظر یادتون نره
نوشته شده توسط ارسلان در چهارشنبه 21 فروردین1387 ساعت 9:19 موضوع شعرهای از ارسلان | لینک ثابت
رویا
کاش رویا یی صدا بود
کاش خوابی کودکانه بوده
کاش منی نبود
کاش تویی نبود
کاش مای وجود نداشت
کاش پیوندی نبود
کاش حرفی از عشق دل و محبت نبود
کاش خواب میدیم
ولی حقیقت سنگین حقیقتی شیرین اما تلخ

.چه زیباست چه زیباست
چه زیباست در اغوش تو خفتن
با طنین صدایت بر خاستن
نامم را صدا کن که دل تنگم
صدا کن مرا
صدا کن که بي تو هيچم
کاش قلبم درد پنهانی نداشت
چهره ام هر گز پریشانی نداشی
یا که برگ اخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت
کاش می شد راه عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت
نظر یادتون نره...
نوشته شده توسط ارسلان در چهارشنبه 21 فروردین1387 ساعت 9:1 موضوع | لینک ثابت
بی تو ای آرام جانم زندگی چون کنم
تا نباشی در کنارم شادمانی چون کنم
تقدیم به توای که همیشگی هستی و دوستت دارم و خواهم داشت با من باش
که با تو هستم
اینگونه ترکم نکن که محتاج تو ام
نظر یادتون نره
نوشته شده توسط ارسلان در شنبه 27 بهمن1386 ساعت 14:30 موضوع شعرهای از ارسلان | لینک ثابت
راستش آن روز که با هم صبح زود بر روی برف ها قدم می زدیم و در کنار هم بودیم آنقدر خوشحال و شادمان بودم که گذشت زمان را حس نمی کردم ......
بارش برفم هم آنقدر زیبا بود که انگار هر دانه برف سفیدی که از آسمان بر روی زمین می افتاد به گونه ای می خواستن این خوشبختی را به من و تو تبریک بگویند واقعا که هیچ گاه فراموش نمی کنم .... آن روز را
فکر نمی کردم که تو زندیگم یه بارم که شده لذت خوشبختی و شادمانی را حس کنم ولی وقتی تو را در آن روز و در کنار خودم دیدیم فکر کردم که دیگر آرزوی برایم نماند جز این که ثانیه ها را از حرکت باز دارم تا همیشه تو را در کنار خود داشته باشم .....
دوستت دارم و به خاطر عشقی که به تو دارم زندگی می کنم پس فراموشم نکن که بی تو هیچ ام ای الهی خوبی های من باز میگویم که دوستت دارم ......
باور نمیکنم که تو دیگه فقط مال منی
تنهاییام تموم شده و امید فردای منی
دل تو دل نیست بخداوقتی میخوام ببینمت
قند تو دلم اب میشه وقتی نگاهم می کنی
فکر نمیکردم که تو دل بسپری به عشق من
حالا می فهمم که تو هم یه جواریی مثل منی
سکوت و بی صدایی قلب من و تو کافیه
خودم میدونم که میخوای پل سوکت وبشکنی
بخون برام عزیزمن،آروم بکن قلب منو
تازه گیرت آوردم و دیگه نمی ذارم بری
..دخترک
نوشته شده توسط ارسلان در دوشنبه 8 بهمن1386 ساعت 16:17 موضوع شعرهای از ارسلان | لینک ثابت
درباره وبلاگ

دوستای خوبم سلام
با امید اینکه هیچگاه دلتون غمگین نباشه واما اومیدوارم لحظاتی خوش را تو این وبلاگ صبری کنید...
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
شرکت فناوری اطلاعات پویا پرداز
اه
شیرکو
خاطرات
ماجراهای سه دختر
تورنج
عاشقانه
دل نوشته های دختر بارون
قاصدک مهربون
پیوندهای روزانه
عشق پاک من
شار نیوز
عشق خیالی
داستان عشق
همکنون
اوای تنهای
عکسستان
عاشقانه یک دختر تنها
ISP پویا پرداز
کلبه ی عاشقان
نوشته های پیشین
مهر 1390
مرداد 1390
تیر 1390
اسفند 1388
دی 1388
مرداد 1388
بهمن 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
طراح قالب
POWERED BY